تبلیغات
كلبه تنهایی - رفتگر ساده دل






كلبه تنهایی

رفتگر است دیگر...


گاهی دلش می خواهد با آن جاروی بزرگش...


غبار را ازكوچه های شهر پاك كند...


و گاهی دلش می خواهد با آن ظاهر ساده و زحمتكشش...


غبار را از كوچه های دل پاك كند...


خدایا ، تو را شكر می گویم ، كه هم دادی ، هم ندادی و هم گرفتی...


كه مطمئنا داده ات نعمت ، نداده ات حكمت و گرفته ات امتحان است...


خدایا سهم این انسان بزرگوار از این دنیای خاكی ات یك خانه ی سی متری است...


سهمش از این مال بیكران دنیا ذره ای است كه اصلا به حساب نمی آید...


اما... شكرت كه قلبی بسیار بزرگ به او عنایت كردی...


یك دهم بعضی ها حقوق می گیرد... اما... كار می كند...


وبعضی ها ده برابر او حقوق می گیرند ... اما...


پا روی پا انداخته و در دفتر روی صندلی چرمی لم می دهند...



خدایا... رفتگر ساده دلیست...


وقتی از ایشان پرسیدم : ناهار چی دارین؟؟؟


با خنده ای تلخ از جیبش تكه نانی كوچك در آورد و گفت:...


این ناهار من است... مادر بچه هایم درستش كرده است...


رفتگر...


در حیرتم با این همه كار این لقمه ی كوچك نان و پنیر كوچك...


كجای دلت را خواهد گرفت؟؟؟


مردی را دیدم در دفتر نشسته بود و هیچ كاری نمی كرد... اما...


هنگام ناهار با سه یا چهار نوع غذا سیر نمی شد...


این پیرمرد... بایك لقمه ی كوچك برای ناهار... نمی دانم ...


فقط ... خدایا شكرت...


من هیچ...


اما نیم نگاهی به تمیز كننده ی دنیایت...


قلب او را باوجود ناراحتی های بسیار...


شاد خواهد كرد...




نوشته شده در یکشنبه 15 تیر 1393 ساعت 12:09 ق.ظ توسط Ѧł☺ᾔε ℬѺƴ نظرات |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت