تبلیغات
كلبه تنهایی - پسرك فقیر






كلبه تنهایی


 هموطنم ...

می بینی.... هشت سال دارم

جای اینكه الآن در كلاس درس باشم...

درخیابان هستم...

عاری از هرگونه مهر و محبت...

بدون هیچ پشت و پناهی...

و به دنبال كمی نان...

هموطنم...

دفتر مشقم را ببین... چقدر كثیف است!!!

میدانی چرا؟؟؟

چون دیروز در سطل آشغال پیدایش كردم...

نوشته شده بود...

مجبور شدم با آب دهانم پاكش كنم و دوباره بنویسم...

خدایا...

میخواهم دكتر شوم اما نمیشود...

خدایا...

پدربزرگم فقیر بود...

پدرم هم همینطور...

من هم فقیرم اما بچه ای ندارم... شاید...

شاید فقر تمام شود...

خدایا...

میلیون ها كودك در زمین خاكی ات وجود دارد... اما...

اما چرا من؟؟؟

چرا اكثر كودكان زمینت دكتر و مهندس میشوند...

اما من باید فقیر باقی بمانم؟؟؟؟

پسرك عزیز...

نگران هیچ چیز نباش...

با همه ی این ها بازهم خدا با توست...

تو كودكی از جنس كار نیستی...

تو كودكی از جنس طلا هستی....

یك آرزو برایت دارم...

"موفقیت در تمام كارها"

پس...

...موفق باشی...

 

 


نوشته شده در یکشنبه 7 اردیبهشت 1393 ساعت 07:28 ب.ظ توسط Ѧł☺ᾔε ℬѺƴ نظرات |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت