تبلیغات
كلبه تنهایی - پیرمرد






كلبه تنهایی

پیر مردی را دیدم...

نه... جوانمردی را دیدم...

كمرش خمیده بود .... آری این روزگار بی رحم چنان بر روی دوشش سنگینی كرده است كه كمرش اینگونه خم شده است...

بادكنك هایش را می بینی...

با آن نفس تنگش آن ها را باد كرده...نفسی كه همه ی زندگی اش است...

بهتر است بگویم با زندگی اش این بادكنك هارا باد كرده است...

می بینی... روزگار نامرد چنان زمینش زده است كه حتی زانوهایش نیز خم شده است...

در چهارراه چه میكنی پیرمرد؟؟؟...

نفست را به كی میفروشی...

نفست این روزها خریدار ندارد...

میدانی چرا؟

چون فقیری...

چون لباست كثیف است...

چون خانه نداری...

چون ماشین نداری...

چون گرگ صفت نیستی...

چون ساده ای...

شاید هم چون حرام خوار نیستی نفست خریدار ندارد...

اما در بالای شهر همان آقا كه ماشین چند میلیاردی دارد...

هرنفسش را میلیون ها تومن می خرند....

زیر پایش طلا می ریزند...

میدانی چرا؟

چون ثروتمند است...

چون لباسش تر و تمیز است...

چون خانه ی آنچنانی دارد...

چون ماشین میلیاردی دارد...

شاید چون  گرگ صفت و حرام خوار است ...

اینگونه جان را فدایش می كنند...

نترس پیرمرد ....

روزی خواهد رسید كه ...

به زندگیت حسرت بخوریم...

زندگی كن...

 

 


نوشته شده در دوشنبه 1 اردیبهشت 1393 ساعت 03:26 ب.ظ توسط Ѧł☺ᾔε ℬѺƴ نظرات |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت