تبلیغات
كلبه تنهایی - بعدها






كلبه تنهایی

مرگ من روزی فرا خواهد رسید

در بهاری روشن از امواج نور

در زمستانی غبار آلود و دور

یا خزانی خالی از فریاد و شور

((برای ادامه ی شعر به ادامه مطلب بروید))

مرگ من روزی فرا خواهد رسید

در بهاری روشن از امواج نور

در زمستانی غبار آلود و دور

یا خزانی خالی از فریاد و شور

 

مرگ من روزی فرا خواهد رسید

روزی از این تلخ و شیرین روزها

روز پوچی همچو روزان دگر

سایه ای ز امروزها دیروزها

 

دیدگانم همچو دالانهای تار

گونه هایم مرمرهای سرد

ناگهان خواب مرا خواهد ربود

من تهی خواهم شد از فریاد درد

 

میخزند آرام روی دفترم

دستهایم فارغ از افسون شعر

یاد میارم كه در دستان من

روزگاری شعله میزد خون شعر

 

خاك میخواهد مرا هردم به خویش

می رسند از ره كه در خاكم نهند

آه شاید عاشقانم نیمه شب

گل به روی گور غمناكم نهند

 

بعد من ناگه بیكسو میروند

پرده های تیره ی دنیای من

چشمهای ناشناسی می خزند

روی كاغذ ها و دفترهای من

 

در اتاق كوچكم پا می نهند

بعد من با یاد من بیگانه ای

در برم آیینه می ماند به جای

تارموئی نقش دستی شانهی

 

می روم از خویش و می مانم ز خویش

هر چه بر جای مانده ویران میشود

روح من چون بادبان قایقی

در افقها دور و پنهان میشود

 

میشتابند از پی هم بی شكیب

روزها و هفته ها و ماهها

چشم تو در انتظار نامه ای

خیره می ماند بچشم راهها

 

لیك دیگر پیكر سرد مرا

میفشارد خاك دامنگیر خاك

بی تو دور از ضربه های قلب تو

قلب من می پوسد آن جا زیر خاك

 

بعدها نام مرا باران و باد

نرم میشویند از رخسار سنگ

گور من گمنام می ماند براه

فارغ از افسانه های نام ننگ


نوشته شده در دوشنبه 14 مرداد 1392 ساعت 12:45 ب.ظ توسط Ѧł☺ᾔε ℬѺƴ نظرات |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت