تبلیغات
كلبه تنهایی






كلبه تنهایی

چند روز پیش....


كودكی در درون كوچه های سرد و بی روح شهرش...


شاهد زمینگیر شدن پدرش بود....


چهارده سال داشت و پدرش چهل سال...


دزد و قاچاقچی بودنش را نمیدانم.... و امیدوارم كه نبوده....


می گویند كارگری ساده و زحمتكش بود....

برای درآوردن خرج زن و چهار بچه اش...


ضایعات خرید و فروش میكرد....


كسانی كه اورا مورد ضرب و شتم قرار داده اند...


چهار نفر بودند...


از ماموران زحمتكش شهرداری...


مقصر كیست؟؟؟؟


آن مرد كه برای در آوردن خرج خانه اش كارگری می كرد...


یا آن پسر چهارده ساله كه به كمك پدر آمده بود..؟؟؟

فلسطین را خوب می شناسید...


اگر یك بمب به آنجا بخورد... كل خبرها و شبكه های ایران در دفاع از غزه به پا می خیزند...


ما اسراییل را مقصر میدانیم...


درست است؟؟؟


چون رژیم صهیونیستی است... مقصر میدانیم


چون رژیم غاصب است مقصر میدانیم...

ماموران شهرداری ما نه غاصب اند و نه صهیونیست... زحمتكش اند...


فقط با یك ضربه ی ناقابل چهار كودك را یتیم كردند....


چیز بسیار مهمی نیست...


اگر مهم بود اخبارهایمان تا چند روز پشت سر هم این خبر و جزییاتش را تكرار می كردند...


مظلومیت را می توان در چشمان كودكانش دید...


اما نفرت را در چشم كودك چهارده ساله اش به خوبی می توان یافت...

كه با همان چشمان شاهد مرگ پدرش بود....


تسلیت گفتن و توجه كردن لازم نیست...


آن لحظه كه التماست میكرد كه پدرم را نزن باید توجه میكردی...


پسرك چرا ناراحتی؟؟؟؟؟؟


كاری نكرده اند كه......


فقط...


فقط...


فقط پدرت را كشته اند....


فقط بی پدرت كرده اند...


شاید خدایی نكرده مقصر مامورین شهرداری باشند...


ولی فكر نكنم... آنها زحمتكش اند...


مقصر آن پدری است كه میخواست یك لقمه نان حلال برای زن و بچه اش فراهم آورد....


فیلم منتشر شده را كه تماشا كنی...


معنای نگاه آن كودك به پدرش در حال جان دادن را خوب درك خواهی كرد...


پسرك نگران نباش...


سازمان ها و نهادهای دولتی به كمكت خواهند آمد...


اما در آخر فوت پدر زحمتكش و گرامی ات را به تو و خانواده ات تسلیت می گوییم...


روحش شاد...


نوشته شده در جمعه 31 مرداد 1393 ساعت 11:54 ق.ظ توسط Ѧł☺ᾔε ℬѺƴ نظرات |

نامت را نمیدانم...


پدرت را نمی شناسم...


مادرت را نمی شناسم...


فقط میدانم اهل فلسطینی...


فقط میدانم كودكی از جنس مقاومتی...


فقط میدانم آرزوهای كودكی ات در پس كوچه های تخریب شده ی سرزمینت خاك شده اند...

دشمنت را خوب می شناسم...


می گویند اسراییل است...


ما می گوییم رژیم صهیونیستی...


از رفتارشان می توان فهمید وحشی اند...



پس كجایند مدعیان حقوق بشر؟؟؟...


پس كجایند نمایندگان سازمان ملل؟؟؟؟...


گناهی ندارد آن كودك مظلوم...


شاید هم من اشتباه میكنم...


شاید چون كودكی از فلسطینی گناهكاری...


شاید چون كودكی از جنس مقاومتی گناهكاری...


شاید هم.... نمیدانم...



كار آسانی نیست.....


مقاومت كردن و دفاع از میهن با تكه های سنگ...


 تو كودكی هستی كه آرزوهایت را به خاطر وطنت ، به خاطر ناموست ، به خاطر بیگناه بودنت زیر پا گذاشتی و به مقابله با آن دشمن بد تركیب پرداخته ای....


من نوجوانی از ایران هستم...


حال تو را در این وضعیت درك می كنم...


كشور ما هم یك زمان در این وضعیت بوده...


از شخصیتت خوشم میاد...


محكمی ، استواری ، دلیری ، جوانمردی....


اصلا نگران نباش....


روزی خواهد رسید كه اسراییل مانند سگی گرسنه در كنار پایت واق واق كند....


اما تو رژیم غاصب و وحشی صهیونیست....


نگران هیچ چیز نباش...


بی بی سی و سی ان ان و ... پشت شما ایستاده اند....


آمریكا و بقیه ی صهیونیست ها و تروریست ها پشت تو هستند....


اما روزی خواهد رسید اشك هایت را ببینیم....


تو ای كودك فلسطین....


تو هم اصلا نگران نباش....


یك ملت مقاوم فلسطین پشت تو اند....


تمام ایرانی ها پشت تو اند...


پس نگران هیچ چیز نباش....


پس...


بجنگ و بجنگ و بجنگ و بجنگ و بجنگ و بجنگ....


از هیچ چیز هم نترس....


روزی خواهد رسید كه تو بخندی به اشكهای اسراییلی ها....


پس بجنگ...


نوشته شده در جمعه 17 مرداد 1393 ساعت 12:29 ب.ظ توسط Ѧł☺ᾔε ℬѺƴ نظرات |

كه چی؟...


شهید... شهید ... شهید ... مگر چه كار كرده اند؟...


رفته اند و یك گلوله به آنها خورده و كشته شده اند!...


دیگر چه معنایی دارد كه روی خیابان ها نام آنها را بگذاریم؟...


مگر آنها چه داشته اند كه ما نداشته ایم؟...


... غیرت ...


آری آنها غیرتی را داشته اند كه ما هیچگاه نداشته ایم...


همان غیرت با عث شد وقتی دشمن قصد گرفتن خاك ما را كرد آنها جلویش را گرفتند...


مردان خوبی بودند... خاكی ... مهربان ... پاك ... صادق ...


می دانی چرا خیابان ها را به نام آنها میزنیم؟...


چون اگر آنها نبودند این خیابان ها الآن در دست دشمنان بود...



چرا در جمع می گویی یه روز یه تركه فلان و بعد می خندی؟...


چرا نمی گویی یه روز یه تركه میره جبهه و نمیذاره حتی یك وجب از خاك وطنمان بدست دشمنان بیافتد؟...


آیا وقت آن نرسیده كه در فرهنگ و آداب سخن گفتن و عمل كردنمان تغییری ایجاد كنیم؟...


دشمنان ما در جنگ تحمیلی به هیچ روشی نتوانستند خاك ما را بگیرند...


چون تمام لرها و كردها و ترك ها و فارس ها و رشتی ها و بقیه جمع شدند و نگذاشتند دشمن هیچ كاری بكند...


اما حالا... دشمن با جنگ نرم چنان كرده است كه علیه همدیگر جك می سازیم...


یه روز یه تركه... یه روز یه لره ... یه روز یه رشتیه ... یه روز یه فلان و...


همین جملات باعث می شود ایران عزیزمان به چند قسمت تقسیم شود...


تا دشمن به را حتی بتواند ایران بزرگ را تسخیر كند...


اما سخن آخر...


شهیدان ما در جنگ سینه سپر نكردند كه تو هم اكنون فرهنگ های بیگانه را در سینه ی مردم ما جای دهی...


ای مردم خوب وطنم...


دشمنان ما به بدترین حالت كشته نشدند كه تو به راحت ترین روش خود را تسلیم دشمنان سازی...


آری... تو نیز باید بجنگی...


نوشته شده در جمعه 20 تیر 1393 ساعت 05:03 ب.ظ توسط Ѧł☺ᾔε ℬѺƴ نظرات |

رفتگر است دیگر...


گاهی دلش می خواهد با آن جاروی بزرگش...


غبار را ازكوچه های شهر پاك كند...


و گاهی دلش می خواهد با آن ظاهر ساده و زحمتكشش...


غبار را از كوچه های دل پاك كند...


خدایا ، تو را شكر می گویم ، كه هم دادی ، هم ندادی و هم گرفتی...


كه مطمئنا داده ات نعمت ، نداده ات حكمت و گرفته ات امتحان است...


خدایا سهم این انسان بزرگوار از این دنیای خاكی ات یك خانه ی سی متری است...


سهمش از این مال بیكران دنیا ذره ای است كه اصلا به حساب نمی آید...


اما... شكرت كه قلبی بسیار بزرگ به او عنایت كردی...


یك دهم بعضی ها حقوق می گیرد... اما... كار می كند...


وبعضی ها ده برابر او حقوق می گیرند ... اما...


پا روی پا انداخته و در دفتر روی صندلی چرمی لم می دهند...



خدایا... رفتگر ساده دلیست...


وقتی از ایشان پرسیدم : ناهار چی دارین؟؟؟


با خنده ای تلخ از جیبش تكه نانی كوچك در آورد و گفت:...


این ناهار من است... مادر بچه هایم درستش كرده است...


رفتگر...


در حیرتم با این همه كار این لقمه ی كوچك نان و پنیر كوچك...


كجای دلت را خواهد گرفت؟؟؟


مردی را دیدم در دفتر نشسته بود و هیچ كاری نمی كرد... اما...


هنگام ناهار با سه یا چهار نوع غذا سیر نمی شد...


این پیرمرد... بایك لقمه ی كوچك برای ناهار... نمی دانم ...


فقط ... خدایا شكرت...


من هیچ...


اما نیم نگاهی به تمیز كننده ی دنیایت...


قلب او را باوجود ناراحتی های بسیار...


شاد خواهد كرد...




نوشته شده در یکشنبه 15 تیر 1393 ساعت 01:09 ق.ظ توسط Ѧł☺ᾔε ℬѺƴ نظرات |

آیا وقت آن نرسیده جلادهایی مثل داور بازی ایران و آر‍‍‍‍‍‍‍‍ژانتین را از فوتبال جهان حذف كنند...


یعنی یازده یوزپلنگ نمی توانند یك گرگ  را از پای در بیاورند...


94دقیقه تلاش ، 94 دقیقه دفاع ، 94دقیقه جنگیدن ، 94 دقیقه ایستادن حتی یك امتیاز هم نداشت...

یوزهای ما مسی رو مثل یه بچه آهو در چنگ داشتند...اما...


گرگی مانند داور او را نجات داد...


اما این را به گوشت آویزان كن ای جلاد ...


روزی خواهد رسید تا چنان مشتی در دهانت بكوبیم تا دیگر نتوانی سوت را در دهانت بگنجانی...

پیروز این میدان مسی و آرژانتینی ها نبودند ... پیروز این میدان اشكان و رضا و جواد و آندو و حقیقی و سید جلال و بقیه ی بچه ها بودند...


اما تبریكی جانانه به آرژانتینی ها میگویم كه هیچ وقت خودشان پیروز میدان نبودند مگر با همكاری داوران...


آقای بلاتر یعنی شما همین طور ساكت خواهید ماند...


وقت آن نرسیده در همه جای دنیا فوتبالی پاك برگزار شود...


مازیچ صربستانی ، خودت را مثلا داور خوبی میدانی؟؟؟


مگر فغانی ما چی ازتو كمتر دارد كه باید داور چهارم شود ... اما ... میمونی مانند تو باید داور اول شود...


شرمنده ی هموطنانم هستم اگر حرفهای نامناسبی میزنم ... اما نمی توانم ظلم به یوزپلنگ های كشور و مردم كشورم را نادیده بگیرم...


این داور بی لیاقت شادی را از خیابان های ایران به آرژانتین برد...


اما مطمئن باش شیرمردان ما از این مرحله صعود خواهند كرد... تا نشان دهد هیچ كسی نمی تواند جلوی پیشرفتشان را بگیرد...


بجنگید شیرمردان... بجنگید....



نوشته شده در یکشنبه 1 تیر 1393 ساعت 02:53 ب.ظ توسط Ѧł☺ᾔε ℬѺƴ نظرات |


 هموطنم ...

می بینی.... هشت سال دارم

جای اینكه الآن در كلاس درس باشم...

درخیابان هستم...

عاری از هرگونه مهر و محبت...

بدون هیچ پشت و پناهی...

و به دنبال كمی نان...

هموطنم...

دفتر مشقم را ببین... چقدر كثیف است!!!

میدانی چرا؟؟؟

چون دیروز در سطل آشغال پیدایش كردم...

نوشته شده بود...

مجبور شدم با آب دهانم پاكش كنم و دوباره بنویسم...

خدایا...

میخواهم دكتر شوم اما نمیشود...

خدایا...

پدربزرگم فقیر بود...

پدرم هم همینطور...

من هم فقیرم اما بچه ای ندارم... شاید...

شاید فقر تمام شود...

خدایا...

میلیون ها كودك در زمین خاكی ات وجود دارد... اما...

اما چرا من؟؟؟

چرا اكثر كودكان زمینت دكتر و مهندس میشوند...

اما من باید فقیر باقی بمانم؟؟؟؟

پسرك عزیز...

نگران هیچ چیز نباش...

با همه ی این ها بازهم خدا با توست...

تو كودكی از جنس كار نیستی...

تو كودكی از جنس طلا هستی....

یك آرزو برایت دارم...

"موفقیت در تمام كارها"

پس...

...موفق باشی...

 

 


نوشته شده در یکشنبه 7 اردیبهشت 1393 ساعت 08:28 ب.ظ توسط Ѧł☺ᾔε ℬѺƴ نظرات |

پیر مردی را دیدم...

نه... جوانمردی را دیدم...

كمرش خمیده بود .... آری این روزگار بی رحم چنان بر روی دوشش سنگینی كرده است كه كمرش اینگونه خم شده است...

بادكنك هایش را می بینی...

با آن نفس تنگش آن ها را باد كرده...نفسی كه همه ی زندگی اش است...

بهتر است بگویم با زندگی اش این بادكنك هارا باد كرده است...

می بینی... روزگار نامرد چنان زمینش زده است كه حتی زانوهایش نیز خم شده است...

در چهارراه چه میكنی پیرمرد؟؟؟...

نفست را به كی میفروشی...

نفست این روزها خریدار ندارد...

میدانی چرا؟

چون فقیری...

چون لباست كثیف است...

چون خانه نداری...

چون ماشین نداری...

چون گرگ صفت نیستی...

چون ساده ای...

شاید هم چون حرام خوار نیستی نفست خریدار ندارد...

اما در بالای شهر همان آقا كه ماشین چند میلیاردی دارد...

هرنفسش را میلیون ها تومن می خرند....

زیر پایش طلا می ریزند...

میدانی چرا؟

چون ثروتمند است...

چون لباسش تر و تمیز است...

چون خانه ی آنچنانی دارد...

چون ماشین میلیاردی دارد...

شاید چون  گرگ صفت و حرام خوار است ...

اینگونه جان را فدایش می كنند...

نترس پیرمرد ....

روزی خواهد رسید كه ...

به زندگیت حسرت بخوریم...

زندگی كن...

 

 


نوشته شده در دوشنبه 1 اردیبهشت 1393 ساعت 04:26 ب.ظ توسط Ѧł☺ᾔε ℬѺƴ نظرات |

قابل توجه كسانی كه می خواهند آدرس حاجی شهرمون رو بدونن...

یه خیابون هست...

توش دو سه تا سطل آشغال بزرگ هست كه هروز دو سه تا بچه توش دارن برای پیدا كردن غذاشون...

مثل گربه ها تلاش می كنن..!!!

اون خیابون رو كه مستقیم بیای ....

میرسی به یه كوچه...

اول كوچه یه خونه هست كه سه نفرن و یكیشون كه پسر خانوادست دانشجو هستش...

تا ترم دو رفت و دیگه نتونست شهریه اش رو بده ....نرفت...

همین طور كه میای...

میرسی به یه خونه ی دیگه كه وسطای كوچه هستش...

یه خانواده ی چهار یا پنج نفری هستن كه یكی از اونا دختر دم بخت هستش...

تا دیروز نامزد بود اما وقتی نتونست جهیزیه اش رو جور كنه ..طلاق گرفت..!!!

بازم كه میای می رسی به ته كوچه كه یه خانواده ی سه نفری دیگه هستن...

مرد خونه كار خوبی نداره ... برای همین هرشب دیر میاد خونه تا پسرش خواب باشه و ازش چیزی نخواد....

یه همسایه ی دیوار به دیوار دارن كه هفته ی قبل، وقتی حاج آقا حج تشریف داشتن....دختر كوچیكشو ن مرد....

 

حالا حتما می پرسی پس خونه ی حاجی كو؟

اوناهاش وسط كوچه یه در بزرگ و یه خونه ی ویلایی خیلی بزرگ...

كه وقتی میرسی می بینی كه چقدر پارچه و بنر زدن...

پسر حاجی می گفت فقط خرج این پارچه ها و بنرها یه میلیون شد!!!!

الآن حاجی تو خونست و داره از مهمونای پولدارش پذیرایی می كنه...

راستی اون چند تا بچه رو می بینی؟؟؟

اونا هرشب اینجان و دارن از آشغالا برای خودشون غذا درست می كنن!!!!

ازحاجی خواستن بهشون غذا بده ولی برای حفظ آبروش این كار رو نكرد...

دیگه مزاحمت نمیشم برو حاجی منتظرت هستش...

راستی یه چیز رو یادم رفت بگم!!!!!

حاجی هشتمین بار بود كه حج می رفت!!!!!!!

 

 


نوشته شده در چهارشنبه 27 فروردین 1393 ساعت 10:10 ب.ظ توسط Ѧł☺ᾔε ℬѺƴ نظرات |

پدرم

چرا ناراحتی؟؟؟

مرا ببین!!

مرا ببین كه چگونه با آرامش خوابیده ام!!!

ناراحت نباش ...

همین كه در میان زباله ها  زندگی كنیم!!!

اما لقمه ی حلال بخوریم...

می ارزد به همه ی آن میز های رنگین حرام و زندگی های آنچنانی!!!

پدرم نگاه كن!!!

جوری خوابیده ام كه حتی ثروتمندان اینطور با آرامش نخوابیده اند...

تو هم بیا...

نیازی نیست با دست بزنی برسرت!!!

پدر جای من راحت است !!!

اما ناراحتی تو مرا ناراحت می كند...

تو با این زندگی بازهم خدا را شكر می كنی!!!

بسیاری از مردم ثروتمند با آن زندگی خدارا لحظه ای به یاد نمی آورند!!

مگر خودت نمی گفتی!!!

روی خاك بخواب تا خاكی بمانی!!!

منم میخوام مثل تو بشوم!!!

خاكی....!!!

نگران نباش پدر

دیگر مدرسه نمیروم تا تو غصه ی شهریه ی مدرسه ی مرا نخوری!!!

تا آخرش با تو می مانم با تو كار خواهم كرد!!!

نگران هیچ چیز نباش...!!!!!!!

درست میشه!!!؟؟؟

 



نوشته شده در دوشنبه 25 فروردین 1393 ساعت 04:07 ب.ظ توسط Ѧł☺ᾔε ℬѺƴ نظرات |

نمیدانم كیست؟؟؟

نمیدانم كدام شهر است؟؟؟

اما میدانم دانشجوست!!!

میدانم خیابان است!!!

و از همه دردناك تر اینكه میدانم ایران است

آری ،دانشجوی كشورم است ، دانشجوی ایران اسلامی

كدام دانشگاه میخواند مهم نیست!!!

همین مهم است كه با هزار درد و رنج درس می خواند!!!

جالب است

ما درس می خوانیم تا كار پیدا كنیم

اما او

كار می كند تا درس بخواند

شاید برای بسیاری از مردم جهان عادی باشد

اما

برای ما و كشورمان صحنه ی جالبی نیست

او اینگونه كار می كند

هرجا كه رفت گفتند : تحصیلات؟؟؟

مگر چه گناهی كرده است كه برای گرفتن همین تحصیلات باید كار كند؟؟؟

بخوان ، فرقی نمی كند آواز بخوانی یا درس!!

اما بخوان

چون روزی  این روزگار كه به تو روی خوش نشان نداد روزی به تو نیازمند خواهد شد!!!

پس فقط بخوان و بخوان و بخوان!!!!

 


 

 

 

 

 

 


نوشته شده در یکشنبه 24 فروردین 1393 ساعت 11:45 ب.ظ توسط Ѧł☺ᾔε ℬѺƴ نظرات |

دختر سرزمین من....

ببخشید... شخصیت  تورا ازیاد برده ایم....

آهای پسر سرزمین من....

چی شده؟؟؟؟

تادیروز تو میدون جنگ مردونه میجنگیدی!!!!

شلوار پاچه گشاد می پوشیدی!!!!

سیبیل میذاشتی اندازه ی موهای سرت!!!!

حالا چی؟؟؟

الآن تو جنگ نرم باختی بدون اینكه مقابله كنی!!!

شلوار تنگ می پوشی!!

سیبیل ها تو از ته میزنی و ابروهاتو برمیداری!!!!

پسر سرزمین من...

دختران سرزمین من عروسك كه نمی خواهند  مردانی می خواهند كه مرد باشند ، اهل زندگی باشند، مرد كار باشند...

دختران سرزمین من مردانی را میخواهند كه قوی باشن، آنقدر قوی باش كه كل دنیا دربرابرت كم بیارن...

دخترسرزمین من...

تو ایرانی هستی

تو هم زن باش نه عروسك

پسران سرزمین من زنانی میخواهند كه همدل و همیارشان باشند،درسختی ها به آنها امید بدهد...

پسران سرزمین من زنانی نمی خواهند كه نیمی از عمرشان را در آرایشگاه ها هستند...

آهای پسر سرزمینم،دختر سرزمینم با شما هستم!!!

كمی آهسته بروید... به كجا چنین شتابان...؟؟؟

 


 

 


نوشته شده در یکشنبه 24 فروردین 1393 ساعت 03:14 ب.ظ توسط Ѧł☺ᾔε ℬѺƴ نظرات |

عجله داشتم با سرعت میرفتم...


یه دفعه خوردم بهش


ایستادم...


با خودم گفتم الآن میگه: مگه كوری!!!


برگشت...


خندید...


دست داد...


انسان بود...!!!!



نوشته شده در شنبه 23 فروردین 1393 ساعت 08:48 ب.ظ توسط Ѧł☺ᾔε ℬѺƴ نظرات |

بد نیست گاهی وقت‌ها نیمه شب از خواب ناز بیدار شویم

 

و به سمفونی جاروی رفتگر محله گوش بدهیم. . .  



نوشته شده در شنبه 23 فروردین 1393 ساعت 08:43 ب.ظ توسط Ѧł☺ᾔε ℬѺƴ نظرات |

هر عقیده ای هم که داشته باشی

 

این‌ها سزاوار احترام هستند...        



نوشته شده در شنبه 23 فروردین 1393 ساعت 08:40 ب.ظ توسط Ѧł☺ᾔε ℬѺƴ نظرات |

به نام خدا

 

پدرم فقیر بود....

 

پدر بزرگم هم....

 

من فرزندی ندارم شاید...

 

شاید فقر تمام شود...  


 

 

 


نوشته شده در شنبه 23 فروردین 1393 ساعت 08:37 ب.ظ توسط Ѧł☺ᾔε ℬѺƴ نظرات |

مهم نیست ایرانی باشی یا خارجی

 

مسلمان باشی یا غیر مسلمان

 

سفید باشی یا سیاه ، زن یا مرد

 

مهم اینه که انسان باشی

 

هر جای دنیا که هستی...........  


    


نوشته شده در شنبه 23 فروردین 1393 ساعت 08:33 ب.ظ توسط Ѧł☺ᾔε ℬѺƴ نظرات |

عروسکش رایادت نرود؟

 

 بالای آخرین آجر بگذار....       


 


نوشته شده در شنبه 23 فروردین 1393 ساعت 08:28 ب.ظ توسط Ѧł☺ᾔε ℬѺƴ نظرات |

خانه ما دیوار ندارد


می توانی بیایی


گاهی سر بزن


نترس گرسنگی ما واگیر ندارد !!!  



نوشته شده در شنبه 23 فروردین 1393 ساعت 08:26 ب.ظ توسط Ѧł☺ᾔε ℬѺƴ نظرات |

كجایند مدعیان حقوق بشر!!!!!!!!!



نوشته شده در چهارشنبه 20 فروردین 1393 ساعت 02:12 ب.ظ توسط Ѧł☺ᾔε ℬѺƴ نظرات |

خیلی جالبه!!!!


رضاشاه با اون عظمتش نتونست..!!!


فیسبوك تونست..!!!!!!!!!



نوشته شده در چهارشنبه 20 فروردین 1393 ساعت 02:03 ب.ظ توسط Ѧł☺ᾔε ℬѺƴ نظرات |

در عرصه ی جنگ بر جهان تاختیم


در جبهه ی نرم قافیه را باختیم


نوشته شده در چهارشنبه 20 فروردین 1393 ساعت 01:49 ب.ظ توسط Ѧł☺ᾔε ℬѺƴ نظرات |

دشمنان هیچ چیز رو بی هدف نمی سازن


مراقب جنگ نرم و بچه ها باشین!!!


نوشته شده در چهارشنبه 20 فروردین 1393 ساعت 01:40 ب.ظ توسط Ѧł☺ᾔε ℬѺƴ نظرات |

انسان های ساده را


احمق


فرض نكنید


باوركنید آنها خودشان نخواستند


«هفت خط»


باشند..!!!



نوشته شده در یکشنبه 17 فروردین 1393 ساعت 04:30 ب.ظ توسط Ѧł☺ᾔε ℬѺƴ نظرات |

من رنج آن دلقك دوره گرد را كه اقیانوسی از غرور

 

در دلش موج می زند

 

اما


سكه ی صدقه ی رهگذر خودخواهی آن را می خشكاند

 

احساس كرده ام...!!!!



نوشته شده در یکشنبه 17 فروردین 1393 ساعت 03:36 ب.ظ توسط Ѧł☺ᾔε ℬѺƴ نظرات |

این روزها دوره، دوره ی گرگهاست


مهربان كه باشی!!!


می پندارند دشمنی....


گرگ كه باشی....


خیالشان راحت می شود كه از خودشانی!

 

ماتاوان گرگ نبودنمان را می دهیم....!!!!!!!



نوشته شده در سه شنبه 12 فروردین 1393 ساعت 02:38 ب.ظ توسط Ѧł☺ᾔε ℬѺƴ نظرات |

دیروز كودكی در امتداد كوچه های بی كسی این شهر شلوغ


دست تمنایی به سویم دراز كرد؛


خالی تر از تمامی آرزوهای كودكانه؛


دنیا عوض شده است؛


كودكان به دنبال نان اند


بزرگ ها به دنبال عشق....!



نوشته شده در سه شنبه 12 فروردین 1393 ساعت 02:29 ب.ظ توسط Ѧł☺ᾔε ℬѺƴ نظرات |

ثانیه های پشت چراغ قرمز را تاب بیاور


شاید كه دارند


آرزوی كودك دست فروشی را


برای یك دقیقه كاسبی بیشتر


برآورده می كنند!!!!




نوشته شده در سه شنبه 12 فروردین 1393 ساعت 02:25 ب.ظ توسط Ѧł☺ᾔε ℬѺƴ نظرات |

نسیم گندم را از دوش مورچه انداخت .


مورچه دوباره آن را گرفت و به خدا گفت :


گاهی یادم می رود هستی ... كاش بیشتر نسیم بوزد...!!!!



نوشته شده در سه شنبه 12 فروردین 1393 ساعت 02:16 ب.ظ توسط Ѧł☺ᾔε ℬѺƴ نظرات |

لگد زدن مختص به اسب و الاغ نیست..!!!!


من انسانهایی را دیدم كه چنان لگدی به بخت خود زدند كه....


اسب و الاغ به نشان احترام كلاهشان را برداشتند...!!!!!!

«مهدی نوری» 


نوشته شده در چهارشنبه 6 فروردین 1393 ساعت 01:35 ب.ظ توسط Ѧł☺ᾔε ℬѺƴ نظرات |

قدیم ، بوی ایمان میدادیم ، الآن ایمانمان بو میدهد!!!


قدیم ، دنبال گمنامی بودیم ، الآن مواظبیم ناممان گم نشود!!!


قدیم ، پشت خاكریز سنگر می گرفتیم ، الآن پشت میز


قدیم ،‌ روی در اتاق می نوشتیم: فرماندهی از آن حسین است ، الآن می نویسیم: با وضعیت مرتب و با هماهنگی وارد شوید!!!!


«شهید شوشتری»


نوشته شده در چهارشنبه 6 فروردین 1393 ساعت 01:30 ب.ظ توسط Ѧł☺ᾔε ℬѺƴ نظرات |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت